سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢
 

حافظ رشتي بوده

 

 

حتماً همة شما جريان رشتيه رو شنيديد كه ديد يك نفر با زنش نشسته و در جواب آنهايي كه مي‌گفتند تو بي‌غيرتي جواب داد كه هر شب هر شب نميشه تو رشت آدم كشت.

حافظ مي‌فرمايد:

غيرتم كشت كه محبوب جهاني ليكن

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد

 



شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٢
 

ما ز ياران چشم ياري داشتيم

خود غلط بود آنچه مي‌پنداشتيم

 

متشكرم از اين همه بازديد وابراز محبت دوستان

بابا يكم يواش چرا هل ميدين به همه ميرسه واقعاً نميدونم چطور مي‌تونم جواب اينهمه محبت شما رو بدم. نمي‌دونستم كه اينقدر دلتون برام تنگ شده و از اينكه چقدر به يادم هستيد خيلي كف كردم و اينك به مرز خود كف آيي رسيده‌ام.

من ساده دل فكر مي‌كردم كلي در بين دوستان محبوبيت دارم و وقتي وبلاگم رو معرفي كنم ديگه دوستان عزيز پاشنة‌ در رو از جا مي‌كنن ولي زهي (شايد هم زحي) خيال باطل.

خلاصه گفته باشم با اين بي مهري كه از ياران قديمي ديدم اگر ديگر ننوشتم شما مسئول خاموش شدن يكي از درخشانترين ستاره‌هاي ادب و هنر و غيرة‌ اين مرز و بوم هستيد و در آينده در دادگاه‌ لاهه به جرم نسل كشي محاكمه خواهيد شد.

 



شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٢
حکايت عمر انسان

 

 

عمر بگذشت به بي حاصلي و بلهوسی

اي پسر جام می ام ده كه به پيري برسي

 

 

مي‌گويند زماني كه خدا بين مخلوقات عمر تقسيم مي‌كرد انسان در اول صف ايستاده بود. خر دوم بود سگ سوم و ميمون چهارمين مخلوق بود.

خداوند به انسان گفت: عمر تو 25 سال خواهد بود

انسان پرسيد: گذران عمر من چگونه خواهد بود؟

پاسخ شنيد: تو آفريده شده اي كه اشرف مخلوقات باشي. پس عمر تو به خوشي و راحتي خواهد گذشت و تنها وظيفة تو اين است كه بگردي و از عمر خود لذت ببري

انسان گفت: در اين صورت عمر من كم است و من بيشتر مي‌خواهم.

پاسخ شنيد: فعلاً در اين كنار بمان تا بعد.

پس از او نوبت به خر رسيد و خداوند گفت: عمر تو 50 سال است و مي‌بايست بار ببري و زحمت بكشي و از انسان تازيانه بخوري.

خر شروع به عرعر اعتراض آميزي نمود و گفت كه من اين همه عمر نمي‌خواهم

خداوند نيمي از عمر خر را كم كرد..

القصه سگ و ميمون هم وقتي فهميدند كه در عمر 50 سالة‌خود يكي بايد از انسان پاسباني كند و ديگري هم اسباب شادي او را فراهم كند اعتراض كردند و خداوند عمر هر يك را به 25 سال تقليل داد. و در انتها خداوند اين سه 25 سال باقي مانده را به انسان كه هنوز در گوشة صف به انتظار نشسته بود بخشيد.

از آن زمان انسان 25 سال اول زندگي خود را به خوشي و طرب و گردش و دوستان ميگذراند. در 25 سال دوم مي‌بايست مانند خر كار كند و بار بكشد. در 25 سال سوم مانند سگ بد اخلاقي مي‌شود كه هر لحظه امكان دارد پاچة كسي را بگيرد و در 25 سال سوم ديگر ناي پاچه گرفتن را هم ندارد و تنها كاري كه از دستش بر مي آيد اينست كه مانند ميمون با شكلكهايش موجب خنديدن نوه‌هايش شود.

 

زماني كه من اين حكايت را شنيدم در 25 سال اول عمرم بودم و به حقيقت تلخي كه در پشت آن نهفته است پي نبردم، اما اينك در سومين سال از دورة‌ دوم واقعاً با تمام وجود آنرا احساس مي كنم.