یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۳
واج آرايي

امشب شروع كردم به خواندن " درخت انجير معابد " اثر " احمد محمود " يادم مياد كلاس پنجم دبستان بودم كه " همسايه‌ها " رو خوندم. براي اون سن و سال واقعا سنگين بود و تاثير بدي روم گذاشت.

بگذريم در صفحه اول كتاب به اين جمله رسيدم " مي‌شد بنشيند پس پشت جان پناه تخته‌اي غربي پنجرة اتاق شمالي و همه ‌اينها را ببيند ". يادم افتاد كه خيلي وقته مي‌خوام راجع به صنعت ادبي مورد علاقه‌ام بنويسم، صنعت واج‌آرايي.

 

بهاالدين خرمشاهي در حافظ نامه مي‌نويسد:

 

واج آرايي: واج آرايي اصطلاحي است كه آقاي احمد سميعي به جاي " توزيع " يا " هم حرفي " برابر با Alliteration انگليسي، به كار برده است. مراد از آن كاربرد آگاهانه و گاه ناآگاهانة يك حرف به تعدد و تكرار در يك جمله يا مصراع يا يك بيت است.

 

 

حافظ در بسياري از اشعارش از اين صنعت استفاده كرده. مي‌فرمايد:

 

خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد

 

فغان كين لوليان شوخ شيرين كار شهر آشوب

 

بيا و كشتي ما در شط شراب انداز

 

 

حتما جمله اول "بوف كور "  هدايت را به خاطر داريد:

 

" در زندگي زخمهاييست كه مثل خوره روح را ميخورد و مي‌خراشد "

 

به قول يكي از دوستان عشق هدايت آدم وقتي اين جمله رو مي‌خونه واقعا احساس مي‌كنه كه گلو و شايد هم روحش داره خراشيده ميشه و حسابي در حال و هواي كتاب قرار مي‌گيره.

 

 

 

 



چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۳
حافظ

عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده

باز گردد يا بر آيد چيست فرمان شما



سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳
دوستان جدید

قضیه وبلاگ دار شدن من هم جالبه همینجوری از سر تفنن و کنجکاوی با همراهی مسلم فدایی (ترنم مردی از کویر) یه وبلاگ ثبت کردم. یکی دو ماه بعد یه ایمیل از بهداد رسید که وبلاگش رو معرفی میکرد. من هم رفتم و یک کامنت اساسی براش نوشتم. بعد که بهداد از وبلاگ من با خبر شد دیگه هر روز گیر میداد که چرا مطلب نمی نویسی. تا اینکه یک روز SMS فرستاد که: Boro belaget ro check con رفتم دیدم دختر لر در یک پیام بسیار کوبنده نوشته ] [   ما هم که دیگه دیگ غیرتمون به جوش اومده بود شروع کردیم به نوشتن. در این مدت با وجود اینکه بر عکس بهداد اصلا روابط عمومی خوبی ندارم دوستان جدیدی پیداکردم. اولیش فاریاست که لینکش رو از بهداد کش رفتم و به تدریج بقیه دوستان.

و اما چند دوست جدید که با یک معرفی کوتاه لینک اونهارو اضافه میکنم

 

شیما کوچولو:

 

شعرای جالبی میگه و دست به قلمش هم خوبه. تازگیها نامزد کرده و از لابلای مطالبش نفهمیدم جریان مهد کودک چیه. برید سر بزنید اگر فهمیدید به من هم بگید

 

 

یک ورق برای حرف زدن:

 

جلوی پیامهای دیگرانش نوشته (# یادگاری از دوست). خیلی دلش گرفته و جدیدا همش از غم مینویسه. میسپارمش به فاریا تا سر حالش بیاره

 

مهراد:

از کامنتی که برای لیلا گذاشته بود فهمیدم که با یه شخص عادی طرف نیستم. بدون هیچ توضیح اضافه آخرین شعرش رو آوردم:

 

 

شهرزاد

                 همچنان گفت

                                         تا شاه خفت

       و اين خواب

                    اورا حياتی ديگر بود

                و من

                        با چشمان باز

                                      شاهد و حيران

          که چيست

                         داستان عشق؟

و اما من تقریبا هر وقت میرم توی شبکه در صفحه اصلی پرشین بلاگ یکی دوتا از وبلاگهای تازه به روز شده رو میبینم. این دفعه هم << بازمانده!! >> توجهم رو جلب کرد. "ازی" اهل کتابه و کوه و وبلاگ باحالی داره که پیشنهاد میکنم سر بزنید.

 

می بینید حالا دیگه بهونه خوبی دارم برای نوشتن و دوستای خوبی که امیدوارم به زودی همشون رو توی یک قرار دسته جمعی ببینم.

 

 



سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۳
برهنگی فرهنگی-۱

خلق را تقلیدشان بر باد داد

 

میگن کلاغ اومد راه رفتن کبک رو یاد بگیره راه رفتن خودش هم یادش رفت یا به قول یکی از مجریهای لوس رادیو ورزش یارو اومد سانتر کردن بکام رو یاد بگیره بغل پا زدن رو هم فراموش کرد.

القصه میگن توی ایتالیا یک حوضی هست که مردم آرزو میکنن و توش سکه میندازن. اینکه این حوض کجاست و اسمش چیه و چه قصه ای پشت این حرکت هست رو باید از مارکوپلوی وطنی بهداد که دست دکتر ولایتی رو از پشت بسته پرسید اما بحث من سر چیز دیگریست.

چند سال پیش (اون موقعی که برنامه های تلوزیون هنوز ارزش نگاه کردن داشتند) تلوزیون یک تله تاتر نشان داد که در یکی از صحنه ها یک زن و مرد تازه به دوران رسیده داشتن سوتیهای همدیگر را رو می کردند و مرد رو به زن گفت تو توی فلان حوض در ایتالیا اسکناس صد دلاری انداختی.

حالا بعد از چند سال توی سعدیه دیدم پسر 7 ساله خواهرم به مادرش میگه به من سکه بده که بندازم توی حوض و آرزو کنم من هم با کنجکاوی دنبالش رفتم و دیدم به به مردم جمع شدن و دارن گر و گر پول میندازن توی آب و البته بیشتر از همه اسکناسهای هزارتومانی کف حوض بود که توجهم رو جلب کرد! بعد از اون هرجاکه رفتم و آبی دیدم نگاه کردم. از حوض استخر ماهی کافی شاپ سعدیه و حوضهای حافظیه و بازار وکیل گرفته تا آبنماهای کوچک سنگی هرجاکه نگاه می کردی سکه بود و اسکناس.

 



دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۳
 

ما اومدیم

 

سلام. امیدوارم تعطیلات به همه خوش گدشته باشه. جای شما خالی عید رفتیم شیراز. هوای عالی و مردم دوست داشتنی شیراز واقعا بهترین ترکیب رو برای زندگی ایجاد می کنه من یکی که اگر مجبور نبودم تهران زندگی کنم حتما شیراز رو انتخاب می کردم.

قبلا هم یکبار با اردوی دانشکده شیراز رفته بودم (یادش به خیر) اما ایندفعه سه جای جدید رو دیدم. یکی نارنجستان قوام که خوش به سعادت اون کسایی که اونجا زندگی می کردند. دومی نقش رستم که واقعا زیباست (چندتایی عکس گرفتم که چون دوربین دیجیتال همراهم نبود بماند برای بعد) و سومی پاسارگاد بود و مقبره کورش. حتما عکس مقبره کورش رو قبلا دیده اید اما از نزدیک دیدن آن در دشت وسیع پاسارگاد یک چیز دیگریست. عظمت و شکوه وصف ناشدنی آن زمان و جای خالی سنگهای مسروقه بی اختیار اشک بر چشمان انسان می آورد.

 

چو بیشه تهی شد ز شیران نر

شغالک بر آرد دلیرانه سر

 

توی تخت جمشید روی یک تابلو راهنما نوشته شده بود که در محل ساخت دروازه ناتمام 3000 لوح گلی پیداشده که روی اونها صورت دستمزد، مساعده و وامها و حتی بیمه بیکاری کارگرها نوشته شده. فکر میکنم تخت جمشید و بناهای دوران هخامنشی تنها بناهای تاریخی باشه که بدون استفاده از برده و با پرداخت دستمزد ساخته شده اند. وقتی با اهرام مصر یا دیوار چین مقایسه کنیم متوجه عظمت فکری شخصیتی مانند کورش کبیر می شویم.