دوشنبه ٤ آبان ،۱۳۸۳
پسر آقاي آزادمنش

يك نمايشنامه كوتاه

 

 

معلم: لطفا يكي يكي خودتون رو معرفي كنيد

 

-   دانش آموزها به نوبت بلند ميشن و خودشون رو معرفي مي‌كنن تا نوبت به يكي از اونها مي رسه

 

دانش آموز: امير آزادمنش

معلم (با هيجان): تو پسر آقاي آزادمنشي كه دبير رياضيه

دانش آموز: بله

 

و از زنگ تفريح بعده كه ديگه هيچكس بهت نميگه امير همه به شوخي ميگن پسر آقاي آزادمنش.

 

 

اين نمايشنامه كوتاه هر سال يكي دو بار براي من تكرار ميشد. و در عالم نوجواني خيلي به من گران مي‌آمد. اما خوب كاريش هم نمي‌شد كرد پدر من آن موقع حدود 25 سال سابقه تدريس داشت و به اعتراف خيليها از دبيرهاي خوب اهواز بود.

 اما دليل نوشتن اين مطلب اين بود كه ديروز يك   E-mail به دستم رسيد كه بي هيچ مقدمه‌اي آنرا در زير مي‌آورم.

 

 

hi there
I just saw your name , and I was like I had a teacher in highschool 
with the same last name...then I checked your weblog(ba ejazeh) and saw 
Mr.Azadmanesh..so he is your father..anyways, eventhough he won't 
remember me, just say hi to him..every single day when i went to my statistic 
class at university, i remembered him, and thanked him for making me 
understand the whole concept of probability. otherwise I would have 
failed my course..
say my best regards to him..tell him Banafsheh ashrafi from hazrate 
fatemeh sale 1371 and 1372 sent her best wishes to you
thank you so much, and take care

 

 

بعد از مدتها اين نامه مرا به حال و هواي آن دوران برد و اينبار برعكس هميشه احساس بسيار خوبي داشتم با تشكر از بنفشه عزيز. تصميم دارم يك Community  در Orku بسازم و دانش آموزهاي پدرم رو پيدا كنم.