شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
خيانت

خواننده اين شعر عليرضا عصاره اما شاعرش رو نمی شناسم.

یکی از ما داره باز به اون یکی دروغ میگه

یکی از ما رفته باز سراغ یک یار دیگه

یکی از ما داره باز تو عشق خیانت میکنه

داره دستاش به یه دست دیگه عادت میکنه

اون تویی که دستاتو تو دست دیگرون دیدن

اون تویی که آدما با دست به هم نشون میدن

اونی که سادگی رفته از نگاش فقط تویی

اونی که عشقو گذاشته زیر پاش فقط تویی

برو از تو قلب من که قلب من جای تو نیست

دیگه دل عاشق اون چشمای زیبای تو نیست

واسه برگشتن و موندن دیگه خیلی دیر شده

آخه دل تازه گیا جای دیگه اسیر شده



سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا آنچه این نا مردمان با جان انسان می کنند.

امروز روز فردوسی است و شاهنامه میخواستم مطلبی در مورد شاهنامه بنویسم و چند بیتی از ابیات منتخب خودم که سالها قبل آنها را در سر رسیدم نوشته بودم بیاورم. اما خبری در روزنامه هم میهن آنچنان منقلبم کرده که توان هیچ فکر و حرکتی را از من سلب کرده است.

در صفحه حوادث روزنامه امروز 25/2/86 مطلبی در مورد زنده به گور کردن زنی 22 ساله توسط پدرش نوشته بود زنی که دختر 2 ساله اش را تنها گذاشت و به همراه پدر برای کندن قبر رفت و بعد در آن خوابید و به نوشته روزنامه در آخرین لحظه تنها از پدرش خواسته که بعد از او مراقب "فاطمه" باشد.

و حال باید چه کرد، آنهایی که چند روز پیش بخاطر توهین زرین کلک به دختری محجبه به خیابانها ریختند آیا امروز نیاز به واکنش می بینند. و اگر باید واکنش نشان داد با یک تناسب ریاضی بین عمل زرین کلک و عکس العمل مشاهده شده و حادثه اخیر باید در انتظار چه باشیم؟



یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
شاملو و به آذین

اما بعد از خواندن دن آرام احمد شاملو و به آذین بد نیست نظری را در مورد شاملو از محمود دولت آبادی بخوانیم و کمی هم با به آذین بیشتر آشنا شویم:

 

محمود دولت آبادي: شاملو، شاعري، كه عاشق رمان نويسي بود

شاملو عاشق رمان نويسي بود و ترجمه دن آرام عطش نويسندگي شاملو را ارضا كرد. من در جواني دن آرام را با ترجمه به آذين خوانده‌‏ام و تصويري كه از اين كتاب در ذهن من نقش بسته تصويري حماسي است و شاملو با ترجمه دوباره دن آرام حتما ضرورت اين كار را احساس كرده بود.
وي در ادامه با بيان اين مطلب كه ترجمه دن آرام شاملو به هيچ وجه ترجمه به آذين را رد نمي كند و هر دو در زمان خويش كار ارزشمندي را انجام داده اند. افزود:
دن آرام يك اثر حماسي است و در اين اثر حماسي زبان كوچه بازار قابليت هاي بسياري را به متن مي دهد. و دن آرام مرحله تكويني زبان كوچه است.
زبان كوچه درآغاز ايجابي بود و شاملو با بكار بردن اين زبان در دن آرام اين زبان را براي هميشه زنده كرد.
دولت آبادي در ادامه با بيان اين مطلب كه روشنفكران زمينه ساز انقلاب مشروطه بودند گفت: روشنفكران را در گروه دانش آموختگان خارج از كشور بودند كه در شمال و غرب و شرق درس خوانده بودند و گروه ديگر دانش آموختگان مكتبي بودند كه بنيان فرهنگ آموزشي ايران را گذاشتند.
وي در ادامه افزود: از معروف ترين دانش آموختگان مكتبي ايران علي اكبر دهخدا است كه متوجه ارزش و اهميت زبان و فرهنگ مردم شد ؛ پس از آن زبان كوچه و بازار مورد توجه شاعران و محققين ايراني قرار گرفت.
دولت آبادي با بيان اين مطلب كه ترجمه دن آرام شاملو مهر تاييد بر زبان كوچه است گفت: از يك ربع قرن پيش كه واكنش هاي بسياري درباره زبان و فرهنگ كوچه وجود داشته ولي شاملو توانست با دن آرام ذخيره گرانبهايي از فرهنگ و زبان مردم را به جامعه ادبي ايران و دنيا هديه كند.

درباره محمود اعتمادزاده (م.ا.به آذين)، نويسنده، مترجم و منتقد متولد ۱۲۹۳ رشت
- سفر به فرانسه براى تحصيل ۱۳۱۱
- دريافت مدرك مهندسى دريايى ۱۳۱۷
- خدمت در نيروى دريايى جنوب و شمال ايران
- انتقال به وزارت فرهنگ با عنوان دبير ۱۳۲۳
آثار چاپ شده:
داستان و رمان:
پراكنده ،۱۳۲۳ به سوى مردم ،۱۳۲۷ دختر رعيت ،۱۳۳۱ نقش پرند ،۱۳۳۴ مهره مار ،۱۳۴۴ شهر خدا ،۱۳۴۹ از آن سوى ديوار ۱۳۵۱ و...
ترجمه:
باباگوريو، زنبق دره، چرم ساغرى و دختر عمو بت از بالزاك، اتللو و هملت از شكسپير، ژان كريستف و جان شيفته از رومن رولان، دن آرام و زمين نوآباد از شولوخوف و...
پژوهش و نقد:
قالى ايران ،۱۳۴۴ گفتار در آزادى ۱۳۵۶ و...۲
- چاپ مقاله هاى متعدد در زمينه نقد و ترجمه در نشريات مختلف

جمعه دوازدهم خرداد 1385

وداع با " به آذین"

 محمود اعتمادزاده "به آذین" ، پدر ترجمه ایران ، در سن ۹۱ سالگی در گذشت .

" به آذین " نام شورانگیز و اطمینان بخش مردیست که بسیاری آثار برجسته ادبیات جهان را به زبان مادری مان ترجمه کردست .  کثیری از ما نامش را بر کتابها دیده ایم و به همان میزان آثارش را خوانده و از نثر زیبایش بهرمند شده ایم .

" م.ا.به آذین " برایم یادآور جذاب ترین رمان دوران نوجوانی ام است . رمان " ژان کریستف " اثر رومن رولان . خوب یادم هست که با چه ولعی می خواندمش ( حسی که امروز کمتر پیش می آید ! )  انگار ترجمه ای در کار نبود و مستقیما خود نوشتار نویسنده را می خواندی شاید هم شیواتراز آن . یادم هست فصل " آنتوانت " ، ورق می زدم و اشک می ریختم . مثل اینکه کنار "اولیویه "و "آنتوانت" بودم . بسیاری دیگر که پیش از من و بهتر خوانده بودندش هم همین را می گویند ، که این همدلی با متن داستان ، ناشی از هنر نویسنده و از آن مهمتر مهارت مترجم رمان  است . چه ،  می دانیم که اگر ترجمه درست صورت نگیرد ( به مثابه نمونه های بسیار موجود ! ) اثر نویسنده را به کل ضایع می گرداند .

و "زنبق درّه" .... زنبق درّهء بالزاک . با آن جمله نخستین کتاب که مترجم می نویسد : " زنبق درّه ، داستان عشق سوزانی است که می خواهد پاک بماند و همین خود ، فاجعه دلخراش این عشق است که قلم بالزاک با قدرت غول آسایی آن را پرورانده است . " و چنین توصیف رسایی در ابتدای گفتار مترجم  کافیست تا شما را آنچنان مجذوب داستان کند که تا پایان کتاب همراه او و خواننده اش باشید .

بله ... "به آذین"  را همه می شناسیمش . همه مدیونش هستیم . همه آنها که باباگوریو خواندند و آنها که با اتللو و هملت  طعم عشق و خیانت و دیوانگی کشیدند و بسیاری که با ژان کریستف زندگی کردند ... همه ... همه می شناسیمش !!

به آذین نیز همچون دیگر نخبگان پیشینش ، روزگاری را ناجوانمردانه در کنج عزلت و تنهایی به دست فراموشی سپرده شد . در روزگاری که کتابهایش همواره تجدید چاپ می شدند و نامش دلربای خوانندگان کتاب بود هیچ سخنی از "او " به عنوان یک شخص حقیقی به میان نیامد .

پایانی برای"به آذین" متصور نیست ، چراکه تا کتابخوان هست ، آثار ارزشمندش ورق خواهد خورد  و نامش بارها و بارها  تجدید چاپ خواهد شد .

 



سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
دن آرام (۲)

زنجیر روزها ...

هر حلقه، فولاد بند دو حلقه دیگر...

صحرا نوردی ها و در گیریها و راحت باش ها ...

گرما و باران ...

ملقمه بوی عرق اسب و بوی چرم گرم شده زین ...

خون از فشار مداوم اعصاب در رگ به جیوه جوشان تبدیل می شود.

سر از بیخوابی سنگین تر از خمپاره سه بند انگشتی است.

چقدر نیازمند مدتی آسایش است گریگوری ! – یک دل سیر آسودن، و بعد پشت گاو آهن در شیار نرم کشتزار قدم برداشتن. برای ورزاها سوت کشیدن و به فریاد لاجوردی و شیپوروار درناها گوش سپردن. نقره تارهای باد آورده عنکبوت را به لذت از گونه زدودن و عطر شرابی خاک پس از شخم پاییزه را حریصانه نوشیدن ...

شاملو فصل دهم از کتاب ششم صفحه 1041

روزها ، همچون زنجیر ... هر حلقه به حلقه دیگر بسته است. راه پیمایی، نبرد، راحت باش. گرما. باران. بوی بهم آمیخته عرق اسب و چرم گرم شده زین. خون در رگها، از فشار مداوم عصبی، گویی جیوه جوشان است. سر از بیخوابی سنگین است، سنگین تر از خمپاره سه اینچی. گریگوری چقدر آرزو دارد استراحت کند! به سیری دل بخوابد! و سپس پشت سر گاو آهن در شیار نرم قدم بردارد،برای گاوهای خود سوت بکشد، به فریاد شیپور سان درناها گوش دهد، با لذت تارهای نقره فام عنکبوت را که باد بر گونه اش چسبانده کنار بزند و بوی شراب گونه زمین شخم زده پاییزی را حریصانه بنوشد.

م.الف. به آذین جلد سوم فصل دهم از دفتر ششم صفحه 104 

 



یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
دن آرام

سالها پیش آن موقع که دانش اموز دوره راهنمایی بودم کتاب دن آرم اثر میخاییل شولوخف را با ترجمه م. الف. به آذین خواندم. کتاب بسیار گیرایی بود که خواندن آنرا به دوستان پیشنهاد میکنم حدود یک سال پیش ترجمه احمد شاملو از همان کتاب را خریدم و بعد از چند ماه که خاک میخورد با استفاده از مومنتم کتابخوانی ایجاد شده بعد از خواندن رمز داوینچی شروع به خواندن دوباره دن آرام کردم. متن آهنگین کتاب برایم نا آشنا بود و بجز داستان کلی که در خاطرم بود احساس نمی کردم که کتابی را برای بار دوم می خوانم. وقتی به جمله زیر رسیدم احساس کردم دارم شعری زیبا را می خوانم و علاقمند شدم ببینم به آذین چه ترجمه ای داشته است. در زیر دو ترجمه بدون هرگونه شرح اضافه آمده است.

 

از بالای دستکهای قبه برفی پرچین جالیزهای متروک امتداد دن، جاپاهی به هم تنیده خروگوشها به چشمه دوزی پرکار دختری می مانست. کوچه ها خلوت بود.

دن آرام، ترجمه احمد شاملو، صفحه 193

 

از فراز پرچینها که گنبدهای برف بر آن مانده بود، نقش بهم تافته رد پای خرگوشها به کار گلدوزی بزرگی می مانست که دختران جوان به دست می گیرند. کوچه ها خالی بود.

دن آرام، ترجمه م.الف.به آذین، صفحه 182

 



پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
به طرف جنگل شروود

تو کمان کشیده و به کمین      که زنی به تیرم و من غمین

همه غم من بود از همین           که خدا نکرده خطا بکنی

بلاخره رفتم تیر اندازی با کمان رو هم تجربه کردم. آخه من در تمام رشته های ورزشی دنیا تجربه دارم. دیروز در ادامه افه ورزشکاری عصر با دوچرخه رفتم به پارک بهشت مادران در بزرگراه حقانی. محیط با صفایی داشت و یک پیست دوچرخه سواری نیمه حرفه ای. یک چرخی توی پارک زدم و بعد هم رفتم باشگاه تیر اندازی با کمان ثبت نام کردم. جلسه اول فقط به تمرین استیل و کشش کمان گذشت. اما اینقدر باحال بود که من از کلاس آمادگی جسمانی با اکبر مالکی گذشتم و تا ساعت 8 شب اونجا بودم. بعد هم ادامه راه با دوچرخه تا خونه.

 این هم بخشی از شعر زیبای آرش کمانگیر سیاوش کسرایی:

منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
 فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
 گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
 شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
 دلم را در میان دست می گیرم
 و می افشارمش در چنگ
 دل این جام پر از کین پر از خون را
 دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
 که تا کوبم به جام قلبتان در رزم
 که جام کینه از سنگ است
 به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
 در این پیکار
 در این کار
 دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
 کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
 به چشم آفتاب تازه رس جایم
 مرا تیر است آتش پر
 مرا باد است فرمانبر
 و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
 رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
 در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز



چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
يک مکالمه ساده بين من و عيال

mehrak_h: ديگه گندش را در آوردي
azadmanesh_a: ?
mehrak_h: غر نه قر
mehrak_h: گزارشگر نه گذارشگر
mehrak_h: سواد داري نوچ نوچ
mehrak_h:
mehrak_h:
mehrak_h: وبلاگت را چک کن
mehrak_h:
mehrak_h:
azadmanesh_a: باشه بابا تسليم



چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
ماجراهای فوتبال نگاه کردنهای شبانه

اصولا مردها برای آنکه نشون بدن مرد خونه کیه و زنها به همچنین یک سری کارها می کنن. یکی از بهترین روشها در این مورد اینه که آقایون بشینن فوتبال نگاه کنند و خانمها هم البته باید یک ریز غر بزنند. من تا به حال یادم نمیاد که یک مسابقه فوتبال رو تا آخر دیده باشم اما باز هم دیشب پای مسابقه چلسی نشستم و با همه غرهایی که شنیدم کلی مقاومت کردم که نخیر این یکی مسابقه نیمه نهایی و باید حتما ببینم. خلاصه با هزار بدبختی تا حدود دقیقه 70 کشیده و بعد یکهو با صدای گزارشگر که میگفت 5 دقیقه به پایان 120 دقیقه مانده بیدار شدم و گفتم که خوبه حداقل پنالتی هارو میبینم. حالا اگر کسی میدونه بازی چند چند شد به من هم بگه.

و اما امروز کلی افه ورزشکاری گذاشتم و با دوچرخه اومدم سر کار. مسیر صبح خوبه و سر پایینی. اما برای عصر اگر کسی از دوستان وانت داره یک سر بیاد در شرکت .



یکشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
زبل خان

جمعه رفتیم باشگاه تیر اندازی ساصد جای دوستان خالی محل با صفاییه و برای یک تفریح خانوادگی خیلی مناسب. فضای سبز بزرگی داره و علاوه بر سایت تیر اندازی ، یک سالن تیر اندازی بادی ، پیست اسکیت و همچنین یک پیست برای اتومبیل رانی کنترل از راه دور از نوع بنزینی داره که به نظرم خیلی باحال بود. یک رستوران نسبتا بزرگ هم داره که البته به نظر نمی آد خیلی غذای خوبی داشته باشه. چند تا عکس در وبلاگ پسر بابا هست که میتونید ببینید.

در ضمن من ده تا تیر انداختم که فقط یکیش به هدف خورد  و الان هم شونه ام بر اثر ضربه لگد طفنگ یک کمی درد میکنه. (احتمالا استعداد من توی تیر اندازی با کمانه)

راستی نوشتم طفنگ که ننه قدقد انگیزه پیدا کنه کامنت بگذاره .



شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
نمره بيست کلاسو نميخوام

کامنتی برای ننه قدقد. سلام همسایه. ممنون که سر زدی . ممنون که کامنت گذاشتی و ممنون که غلط املایی گرفتی. اما من هیچوقت دیکته ام خوب نبوده تازه داخل همین پست اول غصه رو هم قصه نوشته بودم  که اصلاحش کردم. اما اینیکی رو اصلاح نمیکنم تا مایه عبرت آیندگان باشد .

در ضمن ( نکنه زمن درست باشه ) لینک ننه قد قد هم اضافه شد. همچنین لینک بهداد که چون مورد غضب (قزب یا قضب یا  قذب یا غذب یا غزب یا ...) ملوکانه قرار گرفته بود یک مدتی از لینکدونی در اومده بود.



پنجشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
ياد آن کله پاچه

دیروز ماموریت بودم در سیمان مشهد جلسه عصر زود تمام شد و چون پرواز ما ساعت 8.5 شب بود رفتیم حرم. بماند که کلا 25 دقیقه وقت داشتیم و باید زودتر بر ویگشتیم. اما اتفاق جالبی افتاد . درست در بیرون حرم یک SMS  دریافت کردم از بهداد. کسی که در اولین سفری که به مشهد داشتم در اردوی دانشجویی همراهم بود. یادش بخیر شب روز اولی که به مشهد رسیدیم تا صبح با امید و رضا و حسن وموسیوند (این دوتای آخری الان هردوشون دکتر شدن) و یکی دیگه از دوستان توی حرم بودیم و صبح ساعت 5 رفتیم کله پزی. بعد از خوردن کله پاچه مفصل من که همیشه دیوان حافظ همراه داشتم یک فال زدم و این بیت آمد.

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند   واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

یادش بخیر آن روزهای بی دقدقه

راستی توی دفتر کارمون در سیمان شرق یک نوشته انگلیسی رو به دیوار زده بودند که امروز که به تهران رسیدم سارا فارسی همون رو برام آفلاین فرستاده بود. که در ادامه آورده ام.

هر روز صبح غزالی در آفریقا بیدار می شود؛ او نیک می داند که باید تندتر از سریعترین شیر بدود و کشته نشود. هر روز صبح شیری در آفریقا بیدار می شود؛ او نیک می داند که باید تندتر از سریعترین غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد. مهم نیست که شیر هستید یا غزال، بهتر است با طلوع خورشید دویدن را آغاز کنید .



دوشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

سلام من اقدام به راه اندازی یک وب سایت با موضوع مدیریت و کنترل پروژه کرده ام.

لطفا در صورت علاقمندی به آن سر بزنید و من را از نظرات خود مطلع کنید.

www.pmways.com



دوشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

سلام اگر اطلاعات کاملی درمورد حوادث دانشگاه ویرجینیا از زبان یک شاهد ایرانی علاقه دارید یک سری به سایت زیر بزنید.

http://www.chaykhaneh.persianblog.ir/