سه‌شنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٦
يک عمر دير رسيديم



شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٦
مثل خواب سالواتور دالی

تنها چیزی که از سالواتور دالی می دانستم این بود که شهیار قنبری به یک سفری رفته به یک جایی که مثل خواب سالواتور دالی بوده. اما چند وقت پیش در وب گردیهای شبانه به طور اتفاقی به وبلاگ عکس نوشته های منصور نصیری برخوردم وبلاگی جذاب با عکسهایی زیبا و نوشته های خواندنی که همیشه سعی می کنم به آن سر بزنم. توی یکی از پستهای قبلی این وبلاگ می تونید فیلمی جالبی از روند خلق یکی از آثار سالواتور دالی رو دانلود کنید.

 تابلویChrist of St. John اثر سالوادور دالی (از وبلاگ منصور نصیری)
نمی دونم قنبری کجا رفته اما آدم خواب هم میبینه اینجوری.


چهارشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٦
نیلوفرانه

به خاطر تقاضای بیش از حد دوستان و به دلیل اینکه امروز خبر جالبی از افتخاری در اعتماد ملی چاپ شده بود تصمیم گرفتم از افتخاری بنویسم.

اما جریان خبر این بود که بعد از اونکه جناب استاد از ملت غیور رشت نفری 8 هزار تومان گرفته در کنسرتش پس از اجرای دو آهنگ اقدام به پخش آهنگهای ضبط (نزدیک بود بنویسم زبت چه قدر بابای خدابیامرزم گیر داد که چرا توی امتحان دیکته ضرر رو با ز نوشتی و آخر هم میخ آهنین در سنگ نرفت) شده و لب زدن فرمودن (خواب کوتاه و امید ل. استاد دوستت داریم )

و اما سال 75 یک جلسه ای توی دانشگاه برگزار شد برای بزرگداشت شجریان و آقایی به اسم استاد حسین عمومی هم به عنوان سخنران جلسه داشت از محسنات استاد و اینکه چرا شجریان، شجریان شد سخن می گفت و به نکاتی مثل مناسب خوانی منظور انتخاب شعر مناسب در زمان مناسب از لحاظ مسائل جامعه و رخداد های  اجتماعی اشاره می کرد (اگر با این دید به آثار شجریان نگاه کنید و تاریخ انتشار آثار رو با تاریخ ایران مقایسه کنید اونوقت متوجه این شاهکار می شوید). بعد از اون به بحث شعر شناسی پرداخت. گفت یک داستانی بگم :

یک روز یک عربی رفت به آرامگاه حضرت علی و یک قصیده قرا در وصف حضرتش سرود و بعد حاجتش رو گفت. همونجا که منتظر بود دید یک عرب بادیه نشین با سر و وضع پلشت وارد آرامگاه شد پرید و ضریح رو گرفت و گفت یا علی من سلامت پسرم رو از تو میخوام. یک دفعه یک نوری از آرامگاه بیرون امد و پسر عرب بادیه نشین شفا یافت. عرب اولی دفتر شعرش رو بست و گفت یا علی حیدر کرار هستی و پدر یتیمان اما شعر حالیت نمیشه.

به اینجا که رسید این بیت رو با حالت دکلمه خواند

" ساقیا بده جامی زان شراب روحانی    تا دمی بیاسایم زین حجاب جسمانی"

گفت شما از این شعر زیباتر، عرفانی تر و وزین تر پیدا نمی کنید بعد آقا اومده میگه،  و در حالی که بشکن میزد با ریتمی که افتخاری خونده یک بار دیگه همون شعر رو تکرار کرد.

این بود انشای من راجع به علیرضا افتخاری، عزیز من جان من برو ابراهیم تاتلیس گوش بده اما افتخاری نه.

  

سلطان صدا

حیف که روم نمیشه وگرنه دلم میخواد به اصفهان برگردم رو بازخونی می کردم

بدون شرح



یکشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٦
بار دیگر روستایی که پدرم دوست می داشت*

رفتم به توف سفید ( برای اونها که پستهای قدیمی رو نخوندن بنویسم که توف سفید روستای زادگاه پدرم است در حدود 120 کیلومتری شهر کرد.) پدر بزرگ من کربلایی شکر ا.. باقرفرد از گله دارهای بزرگ بختیاری بوده و گله دار دنبال زمین صاف نیست دنبال کوه و مرتع پر آب و علفه  برای گله های گوسفند و اسب و قاطر این شد که ما نه توی الاهیه زمین داریم نه توی صاحبقرانیه وگرنه اگر یک دهم اون زمینا رو اینجا داشتم بهتون می گفتم بچه پولدار به کی میگن. اما روستای ما تکه ای است از بهشت که خداوند به زمین فرستاده فقط مرام نذاشته حور و پریاش رو هم باهاش بفرسته.  

دورنمای توف سفید از بیرون روستا

زمین سمت راستی رو پدر آباد کرده و زمین سمت چپ مال عمویم است

عمو حاجی بابا

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

پسر عمویم سیاوش

نریمان نوه عموی دیگرم که این سالها رفیق و همراه پدرم بود و به گردن ما خیلی حق دارد در کنار رنوی قدیمی پدر که برای رفتن به روستا به شهرکرد برده بود

رفتیم گردو چیدیم. نفر سمت چپ از بستگان نزدیکه که عمو صداش می کنیم. هرکی پایه است از این به بعد هر ساله همین موقع اردوی فرهنگی ورزشی تفریحی به مقصد توف سفید برقرار خواهد بود. هرکی هرچی گردو چید مال خودش. گونی فراموش نشه. بره کباب هم مهمون منید.

البته بردن گردوها تا پای ماشین هم به عهده خودتونه (هرکسی هرچی میتونه ببره بچینه)

میگن اسبت رفیق روز تنگه

مو میگویم از او بهتر تفنگه

سوار بی تفنگ قدرت نداره

سوار وقتی تفنگ داره سواره

تفنگ دسته نقره ام را فروختم

برا یارم قبای ترمه دوختم

فرستادم برایش پس فرستاد

تفنگ دسته نقره ام داد و بیداد

این هم چشمه چپ (توی عکس قبلی بالاییه من بودم)

خدا حافظی (از راست حبیب، عمو اصغر، افراسیاب، زن عمو کوکب)

این هم منزل دختر عمو ی من و عمه نریمان

 

 نمای بیرونی همون منزل

 

می خواهم بار دیگر از پدری بگویم که بزرگ بود و روحی بزرگ داشت از تصورآنچه امروز ممکن بود باشم اگر پدرم راه برادرانش را دنبال می کرد پشتم میلرزد. و از بزرگی جهشی که در زندگی فقط بر پایه تلاش و زحمت خود کرد بدون کوچکترین پشتیبان و بزرگی حرکتی که من باید بکنم با تمام حمایتهای او تا لایق آن باشم که بگویند پسر اوست وحشت دارم.

گودرز آزادمنش کوچکترین فرزند خانواده ای که با مرگ پدرش یتیم شده بود و با از بین رفتن گله هایی که دیگر مدیریتی بر آنها نمی شد و مورد تاراج واقع شده بودند. برای درس خواندن به مسجد سلیمان آمد. برای آنکه سربار کسی نباشد به دبیرستان شبانه روزی تربیت معلم رفت و معلم دبستان شد. ازدواج کرد و صاحب دو دختر و یک پسر شد اما بعد از آن به دانشگاه رفت و لیسانس ریاضی گرفت و دبیر دبیرستان شد. آنقدر کار می کرد که ما هرگز احساس کمبودی نداشته باشیم. از مدرسه که می آمد کلاسهای خصوصی شروع می شد تا ساعت 8-9 شب (شاگردهای خودش رو قبول نمی کرد می گفت من هرچی بلدم همونه که سر کلاس می گم) بعد که کلاسها تمام می شد تازه کتابهای خودش رو می آورد به مطالعه و نوشتن تست و مسئله.

و بعد از بازنشستگی هرچه از او خواهش کردیم که استراحت کند راضی نمی شد لحظه ای آرام بنشیند. تمام تابستان را در شهر کرد می گذراند و توف سفید به دنبال آب و برق و جاده برای روستا و چه حیف که روزی که بر سر مزارش جمع شده بودیم با موبایلش تماس گرفتند و گفتند که با بودجه آب رسانی به روستا موافقت شده

خسته نباشی پدر،  خدا قوت،‌ برای همه چیز ممنونم 

* فقط می دونم یک کسی یک کتابی به اسم " بار دیگر شهری که دوست می داشتم " نوشته کی بوده و راجع به چی شرمنده



پنجشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٦
ماجرای تولد يک دوست خوب

تا حالا شده در مورد کسی از روی نوشته هاش قضاوت کنید. بر اساس دست نوشته هاش تصور کنید چه شکلی است، چی دوست داره، چطور می گرده، چه رنگی لباس می پوشه، حتی چه سایزی داره؟ خیلی کار سختیه، مثلا چند تا از همین وبلاگها یا کتابهایی را که خوانده اید در نظر بگیرید. به نظرتون نویسندش چه شکلیه: قد بلند یا کوتاه، لاغر یا چاق، چشمهای ریز یا درشت، پوست سفید یا گندمگون، تعارفی یا صمیمی؟ تا حالا چند تا قرار وبلاگی رفتین؟ چند نفر را از روی نوشته هاشون شناختید؟!! خیلی سخته...

از اون سخت تر اینه که بخوای برای کسی که تنها با نوشته هاش دوست هستید کادو بخرین، آنهم کادوی تولد، آنهم برای دوست عزیزی که خیلی کادو دوست داره یا حداقل نوشته هاش اینو می گن!! می دونید چقدر باید فکر کنید تا شاید یک مورد خوب به ذهنتون برسه. خوب اگر دوستتون دختر بود کار ساده تر بود، خانمها همه از زیورآلات خوششون میاد. اما آقایون... انتخاب ادوکلن که کاملا به ذائقه شخصی بستگی داره، در خرید پیرهن و شلوار برای کسی که باهاش زندگی میکنی گاهی اندازه ها را اشتباه می کنی وای به حال کسی که تا حالا ندیدیش، می ماند کیف و کمربند و خودکار، که آنهم احتمالا توی کشوی همه آقایون کلکسیونی پیدا می شه.

پس چی کار کنیم؟! چی بخریم؟! و چه ناراحت کننده است که بعد از 7- 8 روز فکر کردن با توجه به علاقه دوستتون به ماشین، یک اسباب بازی نمونه کوچک ماشین برایش بخری،آنهم کلی پول بابت آن بریزی به جیب این آقایون عرب و در تمام راه برگشت آنرا بگیری توی دستت که توی چمدان جعبه اش خراب نشود و ... در نهایت ، اصلا کسی را خوشحال نکند. یعنی  نه تنها خوشحال نکند بلکه بخورد توی ذوقش. و در پایان برای اینکه ماجرای روزت که با سر درد شدید از صبح شروع شده، و با ماجرای کادو و نق نقهای خواب پسر کوچولوت رو به اتمام است به تراژدی تبدیل بشه با گرفتن 2 تا هدیه ارزشمند که در موقع دیگری می تونست خیلی خیلی خوشحالت کنه، مثل پتکی بر سرت فرود بیاد، آنقدر که هول بشی!! حتی نتونی درست خداحافظی کنی! و رسم حساب کردن دنگی را که پیشنهاد خودت بوده به جا نیاری!! حتی یادت بره دوباره تولدش را تبریک بگی...

و بعد تنها  برگردی خانه،  هیچ کسی هم نباشه که دلداریت بده. تنها دستهای کوچولویی که به هنگام خواب متوجه غم مامانی شده بغلت کنه و برخورد نفسهای گرمش بر روی پوستت تنها آرامش بخش روز و نوید دهنده فردایی بهتر باشه

آقا رضا

متاسفم، اما واقعا ما فکر می کردیم خوشتون بیاد

همه اینها را گفتم چون من آدم بسیار رکی هستم. نمی گفتم توی دلم می موند.

مهرک سوزنی

نتیجه گیری اخلاقی: وقتی همسرتان در مامورت است قرار وبلاگی نگذارید.

نتیجه گیری فرهنگی: وقتی صدای آژیر امبولانس شنیدید که پشت ماشینتون داره خودش را می کشه یا بهش راه ندید یا اگر راه دادی خیال برگشتن به راه خودتان را از سر بیرون کنید چون دوستان محترم  چسبیده به آمبولانس با سرعت در حال سوء استفاده از راه باز شده هستند ممکن است تصادف کنید!!

نتیجه گیری وبلاگی: عکسهای تولد را در وبلاگ پسری ببینید. (من با این پرشین بلاگ بلد نیستم کار کنم)

نتیجه گیری خانوادگی: پسووردتون را به همسرتان ندهید. از ماموریت بودن شما سو استفاده می کنهُ وبلاگتون را خراب می کنه!!