شنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٧
داستان یک بیل

کامنتی که پوریا در پست قبلی گذاشته من رو بار دیگه به اون دوران برد. واقعیت اینه که من هیچوقت بچه ی درس خونی نبودم یا حداقل اونجوری که پدرم انتظار داشت.

همیشه وقتی من پای تلوزیون بودم یا کار دیگه، عصبانی می شد و میگفت:  "دیدمت که سر فلکه نشستی و بیل سر شونه اته" که یعنی چون دانشگاه نمیری عمله میشی میری سر میدون می شینی. خلاصه من همون سال دانشگاه قبول شدم ام جریان بیل سر شونه اته شده  شوخی خانوادگی ما. هرکسی که میره دانشگاه میگیم بیل رو تحویل گرفت و جالبه که از سال ٧٢ تا حالا این بیل زمین گذاشته نشده تا ٧٩ که من دانشجو بودم. ٧٩ امید دامادمون رفت هند و تا دکترای حقوق ادامه داد. قبل از اون که تموم کنه هم من و مهران داماد بزرگمون از پارسال دوباره شروع کردیم خلاصه فعلا که بیل زمین نمونده اگر بتونیم چهارسال دیگه ادامه بدیم آرین دیپلم میگیره و بیل رو تحویلش می دیم.

برای این چهار سال اما مگر اینکه خودم از خود گذشتگی کنم و دکترا رو برم تو کارش متفکر.