دوشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٩
 

گفته بودم که من جوگیر می شم.

میگید نه نگاه کنید       اینجا

 

 

رادین شده کاپیتان

تو این کشتی جنگی

دستش گرفته این بار

چه شمشیر قشنگی

 

ادامه مطلب در وبلاگهای قدیم و  جدید رادین هست



یکشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٩
لینکها اصلاح شد

از یک دوست قدیمی که تا حالا ندیدیش و اسم وبلاگش گولی منگولیه چه تصویر ذهنی ای میشه ساخت نمی دونم. خوشبختانه پروفایلش عکس داشت که اینجا قرار می دم نیشخند


چه با احساس مسئولیت داره آدامس میجوه

تا ته حلقش هم دیده میشه :D


 کویریات رو هم تا حالا زیارت نکردم اما خوب قدش بلنده، شریف درس خونده، شمشیر باز قهاریه که زورو پیشش سوسکه   ، دست پختش خیلی خوبه     و دزفول هم اهواز نیست.

 

بابا لنگ دراز تنها چیزی که نداره لنگ درازه. میگن خیلی دوست داشته عکاسی یاد بگیره، رفیق فاب فیلسوفه و خیلی با احساس و دوست داشتنی





شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٩
 

دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب، دنده کباب

جالبه که هر وقت آمار وبلاگم رو چک میکنم می بینم یکی با سرچ واژه ی "دنده کباب" به این وبلاگ رسیده.

ای شکموها ما داریم اینجا کار فرهنگی می کنیم

ولی یادش به خیر چه دنده کبابی میزدیم تو کبابی حیدری، پروژه خوبیش همینه که آدم همه جا رو میره و میبینه و میییییییییییییییییخوررررررررررررررررررررررره.



دوشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٩
از به

سلام

من در جزیره خارک دوست عزیزی به نام رضا  داشتم

اگر شما همان شخص هستید لطفا با من تماس بگیرید

 

 

سلام.

 

یادمه که خونتون تو جزیره خارک روی یه تپه بود و هربار که می‌خواستم بیام با تو بازی کنم باید از شیب اون تپه میومدم بالا. یادمه که پدرت معلم بود ولی من همیشه فکر می‌کردم که دکتره. نمیدونم چند سال از اون زمونا گذشته، شاید بیش از 25 سال. تو این مدت یه یادگاری داشتم که اسمت توش نوشته شده بود هر وقت که نگاهش می کردم به یاد بهترین روزهای عمرم توی اون جزیرة کوچیک میفتادم. الان هم که اسمتو که توی میل باکسم دیدم احساس کردم که دوباره بچه شدم و امیر اومده دنبالم که بریم بازی کنیم. اگه اینقدر دیروقت نبود همین امشب میومدم میدیدمت. با اینترنت میونه ی چندانی ندارم وگرنه خیلی زودتر از اینا پیدات می کردم. بعد از سالها بالاخره توی اینترنت عکستو دیدم با حالتی پدرانه همراه با سه تا بچه. پسرت رادین که  صورتش مثل بچه گی های خودت بانمک و دوست داشتنیه و دوقولوهای خوشگلت پارمین و آرزین که جنست رو حسابی تکمیل کردن. داشتم بلاگ "سر سوزن ذوق" تو رو مرور میکردم که به نوشته های مرداد 86 رسیدم،افسوس. پدرت مرد شریف و بزرگواری بود که خبر نبودنش عمیقاً باعث تأسف و اندوه من شد. بخاطر شباهت ظاهری یکی از مجری های باسابقه تلویزیون با چهره پدر، هر از چند گاهی که توی تلویزیون اون شخص رو می دیدیم یادی هم به نیکی و از سر احترام از پدرتون می کردیم مخصوصاً مادرم که همیشه می گفت ایشون حق استادی به گردنم داره. روحش شاد.

امیر جان مشتاقانه دلم میخواد که ببینمت.

 

 



یکشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٩
 

بعد بگید چرا هواپیما سقوط کرد؟



شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٩
 

هر تیمی قهرمان بشه خوبه به شرط اونکه برزیل باشه. خدا میدونه که حقشه ...

 

حواسا به پرچم باشه

دایی، قطبی، کفاشیان و علی آبادی چهار نفری رفتند جام جهانی. شما ملت قدر نشناس اگر ۴۵ نفر دیگه رو هم راه انداخته بودن دنبالشون فریاد "وا بیت المالا"تون گوش فلک رو کر میکرد که فک و فامیلشون رو بردند. اما اگر حالا شد یه تشکر خشک و خالی ازشون بکنید.

بده بی استرس می شینیم جام جهانیمون رو نگاه می کنیم.

استقلال هم سولاخه



پنجشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٩
 

چه سفر مزخرفی بود. قاضی خیلی راحت گفت من از پرونده سر در نمی آرم برید هفته دیگه بیایید. به همین سادگی. عصبانی

پرواز برگشتمون هم به دلیل نقص فنی توی شیراز نشست و با کلی تاخیر بلاخره بعد از ١٢ ساعت ساعت ٣ صبح رسیدم تهران.

پ.ن. میگم هیشکی نمی خواد کامنت بذاره؟ نمی نویسم ها !



دوشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٩
 

توی عسلویه نزدیک به ٢٠ پیمانکار دست دوم داشتیم از این ٢٠ پیمانکار فقط یکی تحصیل کرده بود اون هم فارغ التحصیل شریف و الباقی افراد فنی که براثر تجربه به جایی رسیده بودند.

جالبه که فقط با همین یک نفر به مشکل برخوردیم. همون ابتدای کار خلع یدش کردم و هنوز هم گرفتار دادگاه و شکایت هستیم. تا حالا مشکلی نبود چون برای کار به عسلویه می رفتیم اما فردا صرفا جهت شرکت در دادگاه دارم با وکیل میرم.

انگار همون بی سوادهای قدیمی بهتر بودند. مرامی کارشون رو کردند ما هم تسویه حساب کردیم باهاشون و شما رو به خیر و ما رو به سلامت.

 



یکشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٩
 

١٨ سال پیش کلاس سوم دبیرستان معلم ادبیاتی داشتیم که همیشه مورد احترام و علاقه من بوده و هست به نام آقای ترحمی

آقای ترحمی سعی می کرد علاوه بر کتاب های فارسی دبیرستان با آوردن متون ادبی منتخب به کلاس ما رو هم با ادبیات واقعی آشنا کنه و هم پیامهایی رو به ما بده.

از جمله یک روز برای انشا داستان کوتاهی برای ما خواند و خواست نظرمان را در مورد داستان بنویسیم.

هنوز بعد از ١٨ سال اسم داستان را به یاد دارم " آقای پرنسیپ عالی " داستان در مورد معلمی بود که تکیه کلامش این بود " از نظر پرنسیپ عالی اخلاق " و به خاطر این تکیه کلام دستمایه شوخی دانش آموزان، اما قصه از آنجا شروع شد که در زمان یک دیکتاتوری خونریز دو نفر از دانش آموزان این معلم پشت سر ژنرال بد گفتند و به خاطر همین اعدام شدند و به معلم دستور داده شد که در سر کلاس این دو دانش آموز را محکوم کند. معلم سر کلاس بعد از مکث طولانی در روی تخته نوشت : " از نظر پرنسیپ عالی اخلاق نقل حقیقت اشتباه نیست " ( دقیق یادم نیست اما مضمون همین بود) و وقتی معلم رو به بچه ها کرد دید همه بچه هایی که معمولا اورا اذیت می کردند به پا خواسته بودند و به او سلام نظامی داده بودند.

کدامین نغمه می ریزد 
 کدام آهنگ ایا می تواند ساخت 
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
 طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟

غرض آنروز در کلاس بحث مفصلی در گرفت من موافق معلم بودم و دوستی معتقد به نگرش دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز. امروز 1٨ سال گذشته و سن ما تقریبا دو برابر شده و جالب که حالا آن دوست دکترای جامعه شناسی و ساکن انگلستان است صبح که داشتم خاطراتم را مرور می کردم گفتم چه خوب می شود اگر بدانم امروز نظرش راجع به آن قصه ی کوتاه آقای ترحمی چیست.

 

 

 



پنجشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٩
 


رادین داره می‌لرزه از تاریکی می‌ترسه

میخواد بره بخوابه اما خیلی بیتابه

باترس میگه مامان جون اجازه هست یه مهمون

بیاد امشب پیش شما بخوابه با بزرگترا


 

اگر بشه اسمش رو شعر گذاشت سال ٨٢ گفتمش و یکی از بستگان هم زحمت نقاشی رو کشید اما هیچوقت نشد که منتشر بشه. اون موقع اسم پسره امید بود که عوضش کردم. اگر دوست داشتید بقیه اش رو توی وبلاگ رادین بخونید.



چهارشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٩
 

به یک دم می کشی مارا

به یک دم زنده می سازی

رقابت با خدا داری

دوتا چشم دو تا چشم

دو تا چشم سیا داری



سه‌شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٩
 

فاجعه‌ای به بزرگی یک جنگ

به گزارش ایلنا: هر 25 دقیقه یک نفر جان خود را در تصادفات جاده‌ای کشور از دست می‌دهد و بر اساس برآورد اتحادیه اروپا هر تصادف فوتی بیش از 20 میلیارد ریال خسارت اقتصادی وارد می‌کند.

در زبان آسان می چرخد و به راحتی می گوییم 22 هزار کشته در سال، اما وقتی به عمق فاجعه پی می‌بریم که ... ادامه مطلب



دوشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٩
 

بشتابید که وبلاگ دخملا آپ شد

 

 

 

 



شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٩
 

کار عسلویه تمام شد. شاید یکی دو بار دیگر به عسلویه برویم برای کارهای اداری و نهایی . فعلا شدیدا در گیر وبسایت بیمه هستم.

بر عموم دوستان واجب است که در سایت ثبت نام کنند (وقتی کامل شد) و هر روز هم سری بزنند.

به دوستان خود بگویید (با صدای آرام)

دنبال انتخاب عکس و هرگونه مطلب مناسب و بهبود طراحی هستم  کمک کنید.

 

عکس بچه ها هم به چشم



دوشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٩
 

دروغ میگه هرکی میگه عاشقی کار دله / تقصیر دل نیست به خدا چشمای تو خوشگله



یکشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٩
 

میگن به مرده رو بدی ازت کفن لی می خواد.

دیروز مهرک یه تصادف اساسی کرد دو تا ماشین تو مدرس زدن به هم اون هم از پشت زد بهشون. ماشین وسطی چون سرباز فراری بود گواهینامه نداشت. ما هم به افسر گفتیم هواش رو داشته باش. افسره هم ما رو مقصر کل نوشت و گفت اون دوتا هم در اثر سرعت شما به هم خوردن. حالا طرف مدعی خسارت جلوی ماشینش هم شده. ما هم گفتیم شکایت می کنیم میریم دادگاه ببینیم چی میگی تو.

مملکتیه ها

در ضمن فردا خرمشهر را خدا آزاد میکند، گفته باشم

 



شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٩
 

باز هم این فسقلیها یک پرستار جدید را فراری داند.

اصولا هر وقت یک نفر جدید را می آوریم یک ٢۴ ساعت هردو با هم آنقدر گریه می کنند که طرف فلنگ رو ببنده.

انگار طرف رو تست جاده ای می کنند ببینن زیر فشار جواب می ده یا نه.

و ما همچنان به دنبال پرستاریم