چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٢
شمال

امسال هم مثل پارسال ما براي راهپيمايي رفتيم شمال. جاي شما خالي دهكدة‌ ساحلي بندر انزلي. هوا بسيار عالي بود و همه چيز آماده براي يك استراحت عالي. و تنها نگراني ذهني من يكي دسترسي به اينترنت بود و يكي هم اينكه شنبه مي‌بايست پيشنهاد پروژه‌ام رو به دانشگاه مي‌دادم.

و اما اتفاقات جالب سفر:

اول: آدم بچه پولدار كه باشه شب با زانتيا مياد تو ساحل و وقتي كه ماشينش گير ميكنه هم ميره خونه تا فردا سر فرصت ددي جون بياد ماشين رو در بياره. حالا ديگه اينكه شب آب مياد بالا و زانتيا كاملا ميره زير آب بماند

 

 

دوم: هي ميگن اشتغال زايي اشتغال زايي بابا شغل هست آدمش پيدا نميشه

 

 

سوم: جوانان غيور هر شب جمع ميشدن كنار آب و تا نزديك صبح ميزدند (مشت محكم به دهان استكبار) و ميرقصيدند (حركات موزون مي‌نمودند)

 

 

چهارم: يك روز رفتيم ماسوله توي راه برگشت توي يكي از دهات كنار جاده يك عروسي ديديم رفتيم يك سري زديم جهت اطلاع دوستان دوتا خواننده داشتن با سيستم صوتي كامل.

 

 

پنجم: عكسهاي بالا مشت محكميست بر دهان تمامي ياوه گويان تاريخ. تا بعدا كه حسابي خدمتشان برسم