شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٢
 

عبید زاکانی را با "گربه و موش" می شناختم " گربه شد زاهد و مسلمانا" اما جديدا كليات عبيد به دستم رسيد و ديدم كه غزلیات بسیار زیبایی هم دارد:

 

دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بود

دودم ز سینه راه ثریا گرفته بود

جان را ز روی لعل تو در تنگ آمده

دل را ز شوق زلف تو سودا گرفته بود

میدید شمع در من و میسوخت تا به روز

زآن آتشی که در من شیدا گرفته بود

از دیده ام خیال تو محروم گشته باز

کاطراف خانه اش همه دریا گرفته بود

میخواست خرمی که کند در دلم وطن

تا او رسید لشکر غم جا گرفته بود

صبر از برم رمید و مرا بیقرار کرد

گویی مگر که خاطرش از ما گرفته بود

مسکین عبید را غم عشقت بکشت از آنک

او را غریب دیده و تنها گرفته بود