شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٢
حکايت عمر انسان

 

 

عمر بگذشت به بي حاصلي و بلهوسی

اي پسر جام می ام ده كه به پيري برسي

 

 

مي‌گويند زماني كه خدا بين مخلوقات عمر تقسيم مي‌كرد انسان در اول صف ايستاده بود. خر دوم بود سگ سوم و ميمون چهارمين مخلوق بود.

خداوند به انسان گفت: عمر تو 25 سال خواهد بود

انسان پرسيد: گذران عمر من چگونه خواهد بود؟

پاسخ شنيد: تو آفريده شده اي كه اشرف مخلوقات باشي. پس عمر تو به خوشي و راحتي خواهد گذشت و تنها وظيفة تو اين است كه بگردي و از عمر خود لذت ببري

انسان گفت: در اين صورت عمر من كم است و من بيشتر مي‌خواهم.

پاسخ شنيد: فعلاً در اين كنار بمان تا بعد.

پس از او نوبت به خر رسيد و خداوند گفت: عمر تو 50 سال است و مي‌بايست بار ببري و زحمت بكشي و از انسان تازيانه بخوري.

خر شروع به عرعر اعتراض آميزي نمود و گفت كه من اين همه عمر نمي‌خواهم

خداوند نيمي از عمر خر را كم كرد..

القصه سگ و ميمون هم وقتي فهميدند كه در عمر 50 سالة‌خود يكي بايد از انسان پاسباني كند و ديگري هم اسباب شادي او را فراهم كند اعتراض كردند و خداوند عمر هر يك را به 25 سال تقليل داد. و در انتها خداوند اين سه 25 سال باقي مانده را به انسان كه هنوز در گوشة صف به انتظار نشسته بود بخشيد.

از آن زمان انسان 25 سال اول زندگي خود را به خوشي و طرب و گردش و دوستان ميگذراند. در 25 سال دوم مي‌بايست مانند خر كار كند و بار بكشد. در 25 سال سوم مانند سگ بد اخلاقي مي‌شود كه هر لحظه امكان دارد پاچة كسي را بگيرد و در 25 سال سوم ديگر ناي پاچه گرفتن را هم ندارد و تنها كاري كه از دستش بر مي آيد اينست كه مانند ميمون با شكلكهايش موجب خنديدن نوه‌هايش شود.

 

زماني كه من اين حكايت را شنيدم در 25 سال اول عمرم بودم و به حقيقت تلخي كه در پشت آن نهفته است پي نبردم، اما اينك در سومين سال از دورة‌ دوم واقعاً با تمام وجود آنرا احساس مي كنم.