پنجشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
ياد آن کله پاچه

دیروز ماموریت بودم در سیمان مشهد جلسه عصر زود تمام شد و چون پرواز ما ساعت 8.5 شب بود رفتیم حرم. بماند که کلا 25 دقیقه وقت داشتیم و باید زودتر بر ویگشتیم. اما اتفاق جالبی افتاد . درست در بیرون حرم یک SMS  دریافت کردم از بهداد. کسی که در اولین سفری که به مشهد داشتم در اردوی دانشجویی همراهم بود. یادش بخیر شب روز اولی که به مشهد رسیدیم تا صبح با امید و رضا و حسن وموسیوند (این دوتای آخری الان هردوشون دکتر شدن) و یکی دیگه از دوستان توی حرم بودیم و صبح ساعت 5 رفتیم کله پزی. بعد از خوردن کله پاچه مفصل من که همیشه دیوان حافظ همراه داشتم یک فال زدم و این بیت آمد.

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند   واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

یادش بخیر آن روزهای بی دقدقه

راستی توی دفتر کارمون در سیمان شرق یک نوشته انگلیسی رو به دیوار زده بودند که امروز که به تهران رسیدم سارا فارسی همون رو برام آفلاین فرستاده بود. که در ادامه آورده ام.

هر روز صبح غزالی در آفریقا بیدار می شود؛ او نیک می داند که باید تندتر از سریعترین شیر بدود و کشته نشود. هر روز صبح شیری در آفریقا بیدار می شود؛ او نیک می داند که باید تندتر از سریعترین غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد. مهم نیست که شیر هستید یا غزال، بهتر است با طلوع خورشید دویدن را آغاز کنید .