یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
دن آرام

سالها پیش آن موقع که دانش اموز دوره راهنمایی بودم کتاب دن آرم اثر میخاییل شولوخف را با ترجمه م. الف. به آذین خواندم. کتاب بسیار گیرایی بود که خواندن آنرا به دوستان پیشنهاد میکنم حدود یک سال پیش ترجمه احمد شاملو از همان کتاب را خریدم و بعد از چند ماه که خاک میخورد با استفاده از مومنتم کتابخوانی ایجاد شده بعد از خواندن رمز داوینچی شروع به خواندن دوباره دن آرام کردم. متن آهنگین کتاب برایم نا آشنا بود و بجز داستان کلی که در خاطرم بود احساس نمی کردم که کتابی را برای بار دوم می خوانم. وقتی به جمله زیر رسیدم احساس کردم دارم شعری زیبا را می خوانم و علاقمند شدم ببینم به آذین چه ترجمه ای داشته است. در زیر دو ترجمه بدون هرگونه شرح اضافه آمده است.

 

از بالای دستکهای قبه برفی پرچین جالیزهای متروک امتداد دن، جاپاهی به هم تنیده خروگوشها به چشمه دوزی پرکار دختری می مانست. کوچه ها خلوت بود.

دن آرام، ترجمه احمد شاملو، صفحه 193

 

از فراز پرچینها که گنبدهای برف بر آن مانده بود، نقش بهم تافته رد پای خرگوشها به کار گلدوزی بزرگی می مانست که دختران جوان به دست می گیرند. کوچه ها خالی بود.

دن آرام، ترجمه م.الف.به آذین، صفحه 182