شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦
نغمه ی روسپی

بده آن قوطی سرخابِ مرا
تا زنم رنگ به بیرنگی خویش؛
بده آن روغن تا تازه کنم
.
چهر پژمرده ز دلتنگی خویش

بده آن عطر که مشکین سازم
گیسوان را و بریزم بر دوش؛
بده آن جامۀ تنگم که کَسان
.
تنگ گیرند مرا در آغوش

بده آن جام که سرمست شوم؛
:
به سیه بختی خود خنده زنم
،روی این چهرۀ ناشاد غمین
.
چهره یی شاد و فریبنده زنم

-
وای از آن همنفس دیشب من
!
چه روانکاه و توانفرسا بود
:
لیک پرسید چو از من، گفتم
!
کس ندیدم که چنین زیبا بود

وان دگر همسر چندین شب پیش
-
او همان بود که بیمارم کرد-
،آنچه پرداخت، اگر صد می شد
.
درد زان بیشتر آزارم کرد

پر کَسِ بیکَسَم و، زین یاران
غمگساری و هواخواهی نیست؛
،لاف دلجویی بسیار زنند
.
لیک جز لحظۀ کوتاهی نیست

نه مرا همسر و همبالینی
،که کشد دست وفا بر سر من
نه مرا کودکی و دلبندی
.
که برد زنگ غم از خاطر من

آه این کیست که در می کوبد؟
همسر امشب من می آید -
وای، ای غم، ز دلم دست بکش
.
کاین زمان شادی او می باید

-
لب من - ای لب نیرنگ فروش
بر غمم پرده یی از راز بکش؛
،تا مرا چند درم بیش دهند
...
خنده کن، بوسه بزن، ناز بکش

از سیمین بهبهانی