پنجشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٦
ماجرای تولد يک دوست خوب

تا حالا شده در مورد کسی از روی نوشته هاش قضاوت کنید. بر اساس دست نوشته هاش تصور کنید چه شکلی است، چی دوست داره، چطور می گرده، چه رنگی لباس می پوشه، حتی چه سایزی داره؟ خیلی کار سختیه، مثلا چند تا از همین وبلاگها یا کتابهایی را که خوانده اید در نظر بگیرید. به نظرتون نویسندش چه شکلیه: قد بلند یا کوتاه، لاغر یا چاق، چشمهای ریز یا درشت، پوست سفید یا گندمگون، تعارفی یا صمیمی؟ تا حالا چند تا قرار وبلاگی رفتین؟ چند نفر را از روی نوشته هاشون شناختید؟!! خیلی سخته...

از اون سخت تر اینه که بخوای برای کسی که تنها با نوشته هاش دوست هستید کادو بخرین، آنهم کادوی تولد، آنهم برای دوست عزیزی که خیلی کادو دوست داره یا حداقل نوشته هاش اینو می گن!! می دونید چقدر باید فکر کنید تا شاید یک مورد خوب به ذهنتون برسه. خوب اگر دوستتون دختر بود کار ساده تر بود، خانمها همه از زیورآلات خوششون میاد. اما آقایون... انتخاب ادوکلن که کاملا به ذائقه شخصی بستگی داره، در خرید پیرهن و شلوار برای کسی که باهاش زندگی میکنی گاهی اندازه ها را اشتباه می کنی وای به حال کسی که تا حالا ندیدیش، می ماند کیف و کمربند و خودکار، که آنهم احتمالا توی کشوی همه آقایون کلکسیونی پیدا می شه.

پس چی کار کنیم؟! چی بخریم؟! و چه ناراحت کننده است که بعد از 7- 8 روز فکر کردن با توجه به علاقه دوستتون به ماشین، یک اسباب بازی نمونه کوچک ماشین برایش بخری،آنهم کلی پول بابت آن بریزی به جیب این آقایون عرب و در تمام راه برگشت آنرا بگیری توی دستت که توی چمدان جعبه اش خراب نشود و ... در نهایت ، اصلا کسی را خوشحال نکند. یعنی  نه تنها خوشحال نکند بلکه بخورد توی ذوقش. و در پایان برای اینکه ماجرای روزت که با سر درد شدید از صبح شروع شده، و با ماجرای کادو و نق نقهای خواب پسر کوچولوت رو به اتمام است به تراژدی تبدیل بشه با گرفتن 2 تا هدیه ارزشمند که در موقع دیگری می تونست خیلی خیلی خوشحالت کنه، مثل پتکی بر سرت فرود بیاد، آنقدر که هول بشی!! حتی نتونی درست خداحافظی کنی! و رسم حساب کردن دنگی را که پیشنهاد خودت بوده به جا نیاری!! حتی یادت بره دوباره تولدش را تبریک بگی...

و بعد تنها  برگردی خانه،  هیچ کسی هم نباشه که دلداریت بده. تنها دستهای کوچولویی که به هنگام خواب متوجه غم مامانی شده بغلت کنه و برخورد نفسهای گرمش بر روی پوستت تنها آرامش بخش روز و نوید دهنده فردایی بهتر باشه

آقا رضا

متاسفم، اما واقعا ما فکر می کردیم خوشتون بیاد

همه اینها را گفتم چون من آدم بسیار رکی هستم. نمی گفتم توی دلم می موند.

مهرک سوزنی

نتیجه گیری اخلاقی: وقتی همسرتان در مامورت است قرار وبلاگی نگذارید.

نتیجه گیری فرهنگی: وقتی صدای آژیر امبولانس شنیدید که پشت ماشینتون داره خودش را می کشه یا بهش راه ندید یا اگر راه دادی خیال برگشتن به راه خودتان را از سر بیرون کنید چون دوستان محترم  چسبیده به آمبولانس با سرعت در حال سوء استفاده از راه باز شده هستند ممکن است تصادف کنید!!

نتیجه گیری وبلاگی: عکسهای تولد را در وبلاگ پسری ببینید. (من با این پرشین بلاگ بلد نیستم کار کنم)

نتیجه گیری خانوادگی: پسووردتون را به همسرتان ندهید. از ماموریت بودن شما سو استفاده می کنهُ وبلاگتون را خراب می کنه!!