یکشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٦
بار دیگر روستایی که پدرم دوست می داشت*

رفتم به توف سفید ( برای اونها که پستهای قدیمی رو نخوندن بنویسم که توف سفید روستای زادگاه پدرم است در حدود 120 کیلومتری شهر کرد.) پدر بزرگ من کربلایی شکر ا.. باقرفرد از گله دارهای بزرگ بختیاری بوده و گله دار دنبال زمین صاف نیست دنبال کوه و مرتع پر آب و علفه  برای گله های گوسفند و اسب و قاطر این شد که ما نه توی الاهیه زمین داریم نه توی صاحبقرانیه وگرنه اگر یک دهم اون زمینا رو اینجا داشتم بهتون می گفتم بچه پولدار به کی میگن. اما روستای ما تکه ای است از بهشت که خداوند به زمین فرستاده فقط مرام نذاشته حور و پریاش رو هم باهاش بفرسته.  

دورنمای توف سفید از بیرون روستا

زمین سمت راستی رو پدر آباد کرده و زمین سمت چپ مال عمویم است

عمو حاجی بابا

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

پسر عمویم سیاوش

نریمان نوه عموی دیگرم که این سالها رفیق و همراه پدرم بود و به گردن ما خیلی حق دارد در کنار رنوی قدیمی پدر که برای رفتن به روستا به شهرکرد برده بود

رفتیم گردو چیدیم. نفر سمت چپ از بستگان نزدیکه که عمو صداش می کنیم. هرکی پایه است از این به بعد هر ساله همین موقع اردوی فرهنگی ورزشی تفریحی به مقصد توف سفید برقرار خواهد بود. هرکی هرچی گردو چید مال خودش. گونی فراموش نشه. بره کباب هم مهمون منید.

البته بردن گردوها تا پای ماشین هم به عهده خودتونه (هرکسی هرچی میتونه ببره بچینه)

میگن اسبت رفیق روز تنگه

مو میگویم از او بهتر تفنگه

سوار بی تفنگ قدرت نداره

سوار وقتی تفنگ داره سواره

تفنگ دسته نقره ام را فروختم

برا یارم قبای ترمه دوختم

فرستادم برایش پس فرستاد

تفنگ دسته نقره ام داد و بیداد

این هم چشمه چپ (توی عکس قبلی بالاییه من بودم)

خدا حافظی (از راست حبیب، عمو اصغر، افراسیاب، زن عمو کوکب)

این هم منزل دختر عمو ی من و عمه نریمان

 

 نمای بیرونی همون منزل

 

می خواهم بار دیگر از پدری بگویم که بزرگ بود و روحی بزرگ داشت از تصورآنچه امروز ممکن بود باشم اگر پدرم راه برادرانش را دنبال می کرد پشتم میلرزد. و از بزرگی جهشی که در زندگی فقط بر پایه تلاش و زحمت خود کرد بدون کوچکترین پشتیبان و بزرگی حرکتی که من باید بکنم با تمام حمایتهای او تا لایق آن باشم که بگویند پسر اوست وحشت دارم.

گودرز آزادمنش کوچکترین فرزند خانواده ای که با مرگ پدرش یتیم شده بود و با از بین رفتن گله هایی که دیگر مدیریتی بر آنها نمی شد و مورد تاراج واقع شده بودند. برای درس خواندن به مسجد سلیمان آمد. برای آنکه سربار کسی نباشد به دبیرستان شبانه روزی تربیت معلم رفت و معلم دبستان شد. ازدواج کرد و صاحب دو دختر و یک پسر شد اما بعد از آن به دانشگاه رفت و لیسانس ریاضی گرفت و دبیر دبیرستان شد. آنقدر کار می کرد که ما هرگز احساس کمبودی نداشته باشیم. از مدرسه که می آمد کلاسهای خصوصی شروع می شد تا ساعت 8-9 شب (شاگردهای خودش رو قبول نمی کرد می گفت من هرچی بلدم همونه که سر کلاس می گم) بعد که کلاسها تمام می شد تازه کتابهای خودش رو می آورد به مطالعه و نوشتن تست و مسئله.

و بعد از بازنشستگی هرچه از او خواهش کردیم که استراحت کند راضی نمی شد لحظه ای آرام بنشیند. تمام تابستان را در شهر کرد می گذراند و توف سفید به دنبال آب و برق و جاده برای روستا و چه حیف که روزی که بر سر مزارش جمع شده بودیم با موبایلش تماس گرفتند و گفتند که با بودجه آب رسانی به روستا موافقت شده

خسته نباشی پدر،  خدا قوت،‌ برای همه چیز ممنونم 

* فقط می دونم یک کسی یک کتابی به اسم " بار دیگر شهری که دوست می داشتم " نوشته کی بوده و راجع به چی شرمنده