عبید زاکانی را با "گربه و موش" می شناختم " گربه شد زاهد و مسلمانا" اما جديدا كليات عبيد به دستم رسيد و ديدم كه غزلیات بسیار زیبایی هم دارد:<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بود

دودم ز سینه راه ثریا گرفته بود

جان را ز روی لعل تو در تنگ آمده

دل را ز شوق زلف تو سودا گرفته بود

میدید شمع در من و میسوخت تا به روز

زآن آتشی که در من شیدا گرفته بود

از دیده ام خیال تو محروم گشته باز

کاطراف خانه اش همه دریا گرفته بود

میخواست خرمی که کند در دلم وطن

تا او رسید لشکر غم جا گرفته بود

صبر از برم رمید و مرا بیقرار کرد

گویی مگر که خاطرش از ما گرفته بود

مسکین عبید را غم عشقت بکشت از آنک

او را غریب دیده و تنها گرفته بود

 

 

/ 15 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهري

وبلاگ جالبی داری ، مطمينا خيلی بيشتر از سر سوزن ذوق خرجش ميکنی

مهري

وبلاگ جالبی داری ، مطمئنا خيلی بيشتر از سر سوزن خرجش ميکنی.

مدیر تازه کار

سلام تولدت مبارک عزيزم...اميدوارم دفعه بعد که می آيی بهتر ببينمت

Sleepless in Seattle

هی امير! من نمی‌دونستم که تولدته! يعنی يادم رفته بود.... به هرحال ايشالله که مبارک باشه.

بهداد

حالا چرا سر نمی زنی تو هم ازت دعوت کردم بيائی بلاگم . ببين چه قدر مشتری برای بلاگت جمع کردم خودمو فاميلا هی سر می زنيم تا تو نانی به دست آری و .....

مجلس 6

از وبلاگ اسارت دوست من اگه معطلت کردم ببخشيد وبلاگ خوبی داری ولی اشکالهايی هم داره راستی از کجا بااسارت آشنا شدی

بهداد

سلام امير ، چرا الکی ميگی ، من تو بلاگم هميشه کسی هست اين تو هستی که در نزده رفتی . وگرنه بلاگ من ، بلاگی جهانيست .