بار دیگر روستایی که پدرم دوست می داشت*

رفتم به توف سفید ( برای اونها که پستهای قدیمی رو نخوندن بنویسم که توف سفید روستای زادگاه پدرم است در حدود 120 کیلومتری شهر کرد.) پدر بزرگ من کربلایی شکر ا.. باقرفرد از گله دارهای بزرگ بختیاری بوده و گله دار دنبال زمین صاف نیست دنبال کوه و مرتع پر آب و علفه  برای گله های گوسفند و اسب و قاطر این شد که ما نه توی الاهیه زمین داریم نه توی صاحبقرانیه وگرنه اگر یک دهم اون زمینا رو اینجا داشتم بهتون می گفتم بچه پولدار به کی میگن. اما روستای ما تکه ای است از بهشت که خداوند به زمین فرستاده فقط مرام نذاشته حور و پریاش رو هم باهاش بفرسته.  

110259.jpg

دورنمای توف سفید از بیرون روستا

111811.jpg

زمین سمت راستی رو پدر آباد کرده و زمین سمت چپ مال عمویم است

131339.jpg

عمو حاجی بابا

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

163855.jpg

پسر عمویم سیاوش

125913.jpg

نریمان نوه عموی دیگرم که این سالها رفیق و همراه پدرم بود و به گردن ما خیلی حق دارد در کنار رنوی قدیمی پدر که برای رفتن به روستا به شهرکرد برده بود

153117.jpg

رفتیم گردو چیدیم. نفر سمت چپ از بستگان نزدیکه که عمو صداش می کنیم. هرکی پایه است از این به بعد هر ساله همین موقع اردوی فرهنگی ورزشی تفریحی به مقصد توف سفید برقرار خواهد بود. هرکی هرچی گردو چید مال خودش. گونی فراموش نشه. بره کباب هم مهمون منید.

153421.jpg

البته بردن گردوها تا پای ماشین هم به عهده خودتونه (هرکسی هرچی میتونه ببره بچینه)

161643.jpg

میگن اسبت رفیق روز تنگه

مو میگویم از او بهتر تفنگه

سوار بی تفنگ قدرت نداره

سوار وقتی تفنگ داره سواره

تفنگ دسته نقره ام را فروختم

برا یارم قبای ترمه دوختم

فرستادم برایش پس فرستاد

تفنگ دسته نقره ام داد و بیداد

162255.jpg

این هم چشمه چپ (توی عکس قبلی بالاییه من بودم)

165135.jpg

خدا حافظی (از راست حبیب، عمو اصغر، افراسیاب، زن عمو کوکب)

171019.jpg

این هم منزل دختر عمو ی من و عمه نریمان

171808.jpg 

 نمای بیرونی همون منزل

 

می خواهم بار دیگر از پدری بگویم که بزرگ بود و روحی بزرگ داشت از تصورآنچه امروز ممکن بود باشم اگر پدرم راه برادرانش را دنبال می کرد پشتم میلرزد. و از بزرگی جهشی که در زندگی فقط بر پایه تلاش و زحمت خود کرد بدون کوچکترین پشتیبان و بزرگی حرکتی که من باید بکنم با تمام حمایتهای او تا لایق آن باشم که بگویند پسر اوست وحشت دارم.

گودرز آزادمنش کوچکترین فرزند خانواده ای که با مرگ پدرش یتیم شده بود و با از بین رفتن گله هایی که دیگر مدیریتی بر آنها نمی شد و مورد تاراج واقع شده بودند. برای درس خواندن به مسجد سلیمان آمد. برای آنکه سربار کسی نباشد به دبیرستان شبانه روزی تربیت معلم رفت و معلم دبستان شد. ازدواج کرد و صاحب دو دختر و یک پسر شد اما بعد از آن به دانشگاه رفت و لیسانس ریاضی گرفت و دبیر دبیرستان شد. آنقدر کار می کرد که ما هرگز احساس کمبودی نداشته باشیم. از مدرسه که می آمد کلاسهای خصوصی شروع می شد تا ساعت 8-9 شب (شاگردهای خودش رو قبول نمی کرد می گفت من هرچی بلدم همونه که سر کلاس می گم) بعد که کلاسها تمام می شد تازه کتابهای خودش رو می آورد به مطالعه و نوشتن تست و مسئله.

و بعد از بازنشستگی هرچه از او خواهش کردیم که استراحت کند راضی نمی شد لحظه ای آرام بنشیند. تمام تابستان را در شهر کرد می گذراند و توف سفید به دنبال آب و برق و جاده برای روستا و چه حیف که روزی که بر سر مزارش جمع شده بودیم با موبایلش تماس گرفتند و گفتند که با بودجه آب رسانی به روستا موافقت شده

140059.jpg

043757.jpg

خسته نباشی پدر،  خدا قوت،‌ برای همه چیز ممنونم 

* فقط می دونم یک کسی یک کتابی به اسم " بار دیگر شهری که دوست می داشتم " نوشته کی بوده و راجع به چی شرمنده

/ 33 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهداد

سلام به امير جونم ، خو ب اينکه اشک منم در اومد ياد پدرم افتادم و سختيهائی که اونم کشيد و اينکه اونم يه آدم نمونه تو خانوادش بود را برام ياد آوری کرد. در ضمن در عکس خداحفظی تو موتاسيون حبيب هستی (دقت کن)

بزرگ فيلسوف کوچک

آخه بابا من دبستان بودم اون کتاب رو خوندم..يادم نيست..فقط يادم بود که انگار درباره جنگ بود و بازگشت و اينا... تازه اگه درست يادم باشه...پيگيری ميکنيم..!!!

سر سوزن ذوق

اين موتاسيون نميدونم يعنی چی اما من معذرت می خوام

سها

ممنون از اين که به من سرزدی خوشحال ميشم از نظرات سازندتون استفاده کنم

اميد

سلام خيلی دوست داشتم اين روزا کنارتون باشم ولی ... خدا قوت به شما امير جان واقعا تو غربت نوشتهای تو و غم از دادن بزرگ خانواده و معلمی که افتخار شاگردیش رو جور ديگه حس کرده باشی سخته. خيلي روان نوشتي و دل نشين

کویریات

روستاتون عالی بود. من سامان رفتم نزدیک شهرکرد. کلاً اونجا روستاها باصفاهستند! خیلی خوشمل بود عکس ها! ضمناً پدرتون خیلی خوب بودند و از خوبی هاشون اینم اضافه کنین که تونستن یه پسر خوب و قدرشناس مثل شما تربیت کنند. اینکه شما می توننین پدرتون رو درست معرفی کنین حسن شما محسوب میشه و افتخار ایشون.

داریوش

سلام خداقوت ازاینکه راه پدرگرفتی وسری به روستا زدی خوشحالم ، روح مرحوم پدرشادومورد رحمت خدای بزرگ قرارگیرد موفق باشی